نگاشته شده توسط: Sara | ژانویه 23, 2010

غم ما و غم آن‌ها

همکارم سر نهار می‌گوید که امروز خبر غمگینی شنیده است و بسیار ناراحت شده. یاد خبر دکتر علی‌محمدی می‌افتم که هنوز داغش برایم تازه است و تا چند روز بدجوری پریشانم کرده بود. بعد فکر می‌کنم شاید او هم آن عکس پشته‌ی کشته‌های هاییتی را دیده، همان که توی صفحه‌اش اول نشانش نمی‌داد و می‌گفت ناراحت کننده است، اما با خودت می‌گویی آن‌ها که دارند زندگی‌اش می‌کنند، من یک عکس را که دیگر باید بتوانم طاقت بیاورم و کلیک می‌کنی. می‌گوید گربه‌ای بوده، اسمش چیزی شبیه کاسپر، که در لندن معروف بوده و راننده‌ها ومسافرهای فلان خط می‌شناختندش که همیشه سر ساعت سوار اتوبوس می‌شده و یک ساعت بعد فلان ایستگاه پیاده، کاسپر دیروز ماشین زدش و مرد. چنان جدی، چنان غمگین، یعنی هیچ خبری نبود که بیشتر ناراحتت کند؟ نمی‌دانم چه بگویم. فقط زهرخندی و این‌که «راستش این حرفت عصبانی‌ام می‌کند» و سریع همکار هندی همیشه خندان می‌خندد و می‌گوید «مرا هم» و من ادامه می‌دهم «به این فکر می‌کنم که مرا چه چیزهایی غمگین می‌کند و تو را چه چیزهایی». بعد از آن فقط سکوت می‌ماند.

مرتبط

Advertisements

Responses

  1. سارا

    این خبر واقعا ناراحت کننده‌است. دلیل نمی‌شود چون آدم‌های بیشماری در اکناف دنیا می‌میرند، دیگر ناراحت کشته‌شدن باقی موجودات نباشیم. آنهم موجودات بی‌گناهی که سعی می‌کنند در این وانفسا میان ما جایی برای حیات پیدا کنند.
    این عکس‌العمل تو شبیه مغالطه‌ای ست که در ایران برای طرفداران حیات وحش و محیط زیست صورت می‌گیرد: جان آدم که ارزش ندارد چرا باید نگران گونه‌های در حال انقراض یا وحشی‌گری شهرداری در کشتن سگ و گربه‌های خیابان‌گرد باشیم!

    • آره بهار، ناراحت کننده است، بحثی توش نیست. هر چند قبول دارم مرز بین حرف من و مغالطه‌ای که تو می‌گویی ظریف است، اما حرف من این‌جا متفاوت است. مشکل من با دو چیز است:
      یکی شدت ناراحتی است که واقعا در این مورد به خصوص همه تعجب کردیم از شدت ابرازش.
      دومی انحصار آن به این مورد است.
      نکته این جا این نیست که ناراحت کننده نیست، خودم هم دلم می‌سوزد، بیشتر نوع بیان این‌جا اذیتم کرد وگرنه شبیه این زیاد پیش آمده و آدم طبیعتا ابراز هم‌دردی می‌کنه. یک نکته دیگر هم بحث تفاوت تجربه‌های زندگی است که اروپای غربی‌ها به هر حال برایشان تقریبا غیر ممکن است که تجربه‌ای مثل ما (یا دیگر جهان سومی‌ها)‌ داشته باشند (چیزی مثل حرفی که حامد این‌جا می‌زند: http://chaay.ghoddusi.com/2009/08/post_1021.html). به قول خودشون یه جور privilege می‌آره (مثل white privilege)، واضحه که کسی مقصر نیست برای چنین چیزی که تاثیری در انتخابش نداشته، اما شرط مسولیت انسانی‌اش ایجاب می‌کنه که آگاه باشه به این وضعیت‌اش و با آدم‌ها هم هم‌دردی داشته باشه. من حتی فکر نمی‌کنم آن هم‌کار به خصوص درد آدم‌ها برایش مهم نیست، اما این حرفش (و هم این که رسانه‌ای که می‌خوانده این خبر را انتخاب کرده برای پوشش مفصل) برای من نمادی است از آن پریولجی که حتی ناخود آگاه بروز می‌کند گاهی (خیلی به این مرز با حرف تو فکر کردم و این که دقیقا چی ناراحتم کرد، فعلا بهتر از این نتونستم بیانش کنم).

  2. چقدر جدي و رومانتيك

  3. اين همكار شما اگر جاي ما اينجا هر روز خبر اعدام و قتل ناموسي مي‌شنيد هيچي ازش نمي‌موند احتمالا. البته فكر نمي‌كنم از ما هم مونده باشه. به هر حال كار دنياست ديگه! يكي يه سر دنيا براي گربه گريه مي‌كنه يكي يه سر ديگه دنيا نمي‌دونه گريه‌هاش رو براي كدوم يكي از دوستان و آشنايانش تقسيم كنه :(


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: