نگاشته شده توسط: Sara | نوامبر 12, 2008

دفاع

جمعه‌ي گذشته از تز فوق‌ليسانسي که در اينجا مي‌خواندم دفاع کردم.

وقتي که به به اتاق سمينار مي‌رفتم تا کامپیوتر را براي ارائه آماده کنم ديدم که استاد راهنمايم در اتاقش نيست، چند نفری در اتاق يکي ديگر از استادها جمع شده بودند و مشغول صحبت، کمي براي چند دقيقه مانده به دفاع وضعيت عجيبي بود، اما نه آنقدر که يادم بماند.

خلاصه ارائه کردم و پرسش و پاسخ و … همه چیز تقريبا به خوبي و خوشي تمام شد … موقع اعلام نمره رييس کميته‌ فرم نمره را که بهم داد گفت يک موردي هم هست که بعد از جلسه مي‌خواهم در موردش صحبت کنيم. راستش هيچ تصوری نداشتم که چه صحبتی ممکن است با من داشته باشد. استاد پيري است که در دوران جواني اتفاقا نسبتا مشهور بوده و حرفی براي گفتن داشته، اما در سال‌هاي اخير دیگر کار تحقیقاتي نمي‌کند و هر ترم درسي ارائه مي‌کند و به سمت‌هایي مثل همين رييس کميته بودن مشغول است. کمي عجيب غريب است و به خصوص حرف زدنش نامفهوم است، و همين هم باعث شده که کلاس‌هایش خيلی طرف‌دار نداشته باشد. البته من جزء تنها کساني بودم که تا آخرين جلسه سر کلاسش مي‌رفتم (و به گفته‌ي استادم حتي يادش بوده اين را و در جلسه‌ي ارزیابي تز به عنوان تعريف گفته بوده) چون مي‌خواستم هر چقدر مي‌توانم ياد بگيرم، اما باید اعتراف کنم که بهره‌وري بالايي نداشت.

به هر حال چيزي که نمي‌دانستم اين بود که ایشان آته‌ايست دو آتشه‌اي هم هست، و از دو جمله‌ی اول بخش قدرداني پايان نامه‌ي من چنان برافروخته شده که قبل از جلسه‌ي دفاع جلسه‌ي اضطراری برايش راه انداخته. اين دو جمله اين بود:‌

First I thank God for giving me this opportunity and the strength to fulfill it. All praise is due to him.

بعد از دفاع که من از همه جا بي‌خبر پيشش رفتم مکالمه چيزی شبيه این بود:

او: بايد بهت اطلاع بدم که دانشگاه ما کاملا مستقل از دين است و هر موضوعی که مربوط به دين باشه نبايد در مدارک مربوط به دانشگاه مطرح بشه. براي همین اون قسمت اول بخش قدرداني‌ات را بايد حذف کني.

من: اما این در بخش قدرداني آمده و مسووليتش کاملا با منه، جزء متن تز هم نيست …

او: من به عنوان رييس کميته وقتي که اسمم مي‌آد، يعني تمام مطالب اون رو تایيد کردم و مسووليتش با منه.

من: حتي بخش قدردانی رو؟ يعني اگه مثلا من از مادربزرگم قدردانی کرده باشم، شما با امضای تز من قدرداني‌تون رو نسبت به مادربزرگ من ابراز مي‌کنيد؟

او: نه، این قابل قبول نيست، چيزی است که همیشه رعایت مي‌کنیم.

من: يعني قانوني براي آن وجود دارد؟

او: نه، اما اينجا همه این را مي‌دانند و هيچ کس چنین چيزي نمي‌نويسد.

[ تلويحا: تو غريبه‌اي، ديگری‌اي قوانين و اصول ما را نمي‌فهمي]

من: من چنين کاری نخواهم کرد.

او: فکر نکنم راهي باشه که بتونم مجبورت کنم …

من: بخش قدردانی کاملا شخصيه و فقط هم بيانگر نظرات شخص منه …

او: يک بار با دانشجوي ديگري چنین موردي داشتيم، آخرش قبول کرد  …

من: …

در پايان اين مکالمهي بي‌سرانجام، استاد راهنمایم يواشکي اشاره کرد که بیا. در اتاقش گفت که چه قشقرقی به پا شده بوده و این‌که او و مسوول امور آموزشی بهش(استاد ديگر) گفته‌‌اند که حق ندارد اعتراضي کند و هيچ کس ديگري موافق چنین برخوردي نبوده. حتي مي‌خواسته در وسط جلسه‌ي دفاع بحث را پیش بکشد، و استادم اين که چنين کاري نکرده را یک پيروزی براي خودش محسوب کرده! گفت که لازم نیست توجهی به حرف‌هایش بکنی.  من هم عصبي و ناراحت بودم و بهش گفتم که ديده‌اي که من آدم ميانه‌رو و منعطفی هستم و سعي مي‌کنم به عقايد و فرهنگ ديگران احترام بگذارم  … اصلا انتظار چنين برخوردي را ندارم. گفت که می‌دانم و سعي کرد دلداري‌ام بدهد…

بعد هم ده پانزده نفري جمع شديم و رفتيم به يک کافه‌ي ایراني و آش رشته خورديم… البته از قبل قابل حدس بود، اما هيچ دوستان و آشنايان اروپايی/هلندي‌ و آمريکايی‌ام که ماجرا را برايشان تعریف کردم با تعبير مای استاد عزيز احساس هم‌ذات پنداري نمي‌کردند.

تجربه‌ي اين يک سال و اندی بیشتر تجربه‌ي احترام بوده است و مدارا. خيلي بيشتر از آن‌چه ما ايرانيان (متاسفانه) بين خودمان تحمل داریم. دوست آلماني‌ام یک بار سوسيس حلال خريد و يک ظرف سالاد ماکاروني جدا درست کرد تا ما هم بتوانيم از آن بخوريم (در مهماني‌ای که هر کس غذاي اصلي خودش را مي‌آورد و چند نوع سالاد بود، یعني به هیچ وجه گرسنه نمی‌مانديم، فقط از محبتش بود). بعد از دفاع به خانه‌شان رفتیم و با هم خورش بادنجان پختيم با برنج آب‌کش شده (به قول آن‌ها Sara’s magic rice!) و او دسر مخصوص سلطنتی(!) محل‌شان در آلمان را درست کرده بود، با آب انگور به جاي شراب.

‌‌دوست آرژانتيني‌ام به مادرش سفارش داده تا برایم روسری‌اي را گل‌دوزی کند و او حاصل کار فوق‌العاده ظريف و زيبايش را از آرژانتين پست کرده‌است:

img_2588

نمی‌خواهم بگويم که هيچ تجربه‌ی ديگری از عدم مدارا و تبعیض در اين مدت نداشته‌ام، اما کلا آدم خوش‌بینی‌ام و ترجیح مي‌دهم بر نکات مثبت تکيه کنم که البته در اين زمينه واقعا پررنگ‌تر بوده.

Advertisements

Responses

  1. عجب! چه دنياييه‌ها! يكي اينجوري گير ميده به مردم يكي اونجوري!

  2. خب اون استاد هم که شما رو مجبور نکرده , فقط روی پیشنهادش کمی پافشاری کرده

  3. تيريك مي گم سارا جونم

  4. سارا خانم تبریک می گم. شجاعت و اعتماد به نفصتون قابل تحسینه.
    ولی راستش رو بخواهید، من از بس عقده ای شده ام، یه جورایی حق می دم به اون استاد پیر بابت حساسیتش به این جور موضوعات!

  5. سلام
    دنياست ديگر… بعضي از آن ور بعضي از اين ور!
    سؤالت مبهم بود..باغ ابسرواتوار آنلاين يعني وبلاگ، سايت، شبيه‌سازي سه‌بعدي؟ معناي كنايي؟
    با تبريك موفقيِّت تحصيلي

  6. آها..خود داستان را مي‌خواهي؟
    ( نه كه ايماگرم فكر مي‌كنم همه همينطورند!)
    داستان را به طور مجزّا همان روز گشتم و نيافتم ولي در مجموعه‌ي» هبوط در كوير» هست كه ممكن است در وب يافت شود.

  7. سلام سارا

    دست آخر چه شد؟ آن جمله هنوز هم به جای خود باقی است؟

    موفق باشی

    ———————————
    سلام،
    آره، همان‌طور که گفتم حذفش نکردم. اتفاقا چند بار هم که بعدش همان استاد را دیدم پی‌گیر کارهای فارق‌التحصیلی بود و کمی مهربان‌تر از معمول:) هیچ کداممان قضیه را شخصی نکردیم.

  8. ظاهرا آزادی خوب است اما نه اینقدرها که به ما بر بخورد!
    اتفاقی آمدم اینجا اما این اتفاقی نیست که بگویم:خوشحالم :)
    شاد و سلامت باشید.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: