نگاشته شده توسط: Sara | اکتبر 28, 2008

راه

سر راه دم مغازه‌ای ایستادم، پنج دقیقه بیشتر نشد، بیرون که آمدم هوا تاریک شده بود … نزدیک غروب بود، اما نه آن‌قدر که تاریک شود.

چترم را که چون دیروز بدجوری خیس شده بودم توی کیف گذاشته بودم در آوردم … بعد از یک سال و اندی، اولین باری بود که با چتر چرخ سواری می‌کردم، کلا زیاد از چتر خوشم نمی‌آید و موقع چرخ‌سواری هم شالی روی سرم می‌انداختم و می‌رفتم. اما حالا که چتر داشتم و بیش از بیست دقیقه راه در پیش،.

هنوز شروع به حرکت نکرده بودم، یک دست فرمان و یک دست چتر، که باران تبدیل به تگرگ‌های ریز شد. روی دستی که روی فرمان بود کوبیده می‌شدند، اما لااقل مثل دیروز به صورتم نمی‌خوردند. چتر را به گردنم تکیه داده بودم و اگر یک لحظه ازم فاصله می‌گرفت با یک حرکت ناگهانی به همراه دستم در جهت باد خم می‌‌شد.

هر از گاهی کیف، که از روی دوش رد کرده و روی ترک عقب انداخته بودم، سر می‌خورد و می‌‌افتاد. آن وقت چتر را بین چانه و گردن نگه می‌‌داشتم و درستش می‌کردم. یک بار دیدم یک پایم قفل شده و نمی‌توانم حرکت دهم، بند کتانی باز شده بود و دور رکاب پیچیده بود، شانس آوردم کسی پشت سرم نبود، هر طور بود کنار زدم و بازش کردم.

آخر سر زیر پلی دیدم که پسرکی ایستاده، مثل گنجشک ، دست‌هایش را در آستین بادگیر کرده و می‌لرزد، چرخش هم جلوی پایش افتاده. پرسیدم خوبی؟ آره. چرخت خراب نشده؟ نه، فقط خیلی سردمه …

چند بار واقعا داشتم کم می‌آورد، می‌خواستم فقط تمام شود، اما مگر به جز ادامه‌ی راه چاره‌ی دیگری هم هست؟

 


پاسخ‌ها

  1. تنها راه به سوی جلویه

  2. هر قسمت از زندگي همون روندي رو طي مي‌كنه كه زندگي طي مي‌كنه. زنده بودن يعني همين نايستادن و ادامه دادن.


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها