نگاشته شده توسط: Sara | جولای 26, 2008

شور زندگی

دانشگاه کارنگی ملون مجموعه سخنرانی‌هایی برگزار مي‌کرد (آخری چند ماه پیش بود، نمی‌دانم باز هم ادامه خواهد داشت یا نه) به عنوان journeys که در هر کدام از آن‌ها یکی از استادان برجسته‌ی این دانشگاه نه در مورد موضوع تخصصی تحقیقات خود، بلکه درباره‌ی تجربه‌ها و تاملاتش در مورد “سفر زندگی” صحبت می‌کرد. قرار بود سخنرانی‌ها به نوعی درس زندگی باشند و سخنران سعی کند بعد از عمری تلاش چنان صحبت کند که انگار آخرین سخنرانی اوست. یکی از سخنرانان “رندی پاش” استاد جوان (۴۷ ساله) و موفق علوم کامپیوتر این دانشگاه بود که از قضا به سرطان پانکراس مبتلا شده بود و سرطانش به مرحله‌ی حاد رسیده بود حدود یک ماه پیش از آن و به او گفته ‌بودند که سه تا شش ماه بیشتر زنده نخواهد ماند. تعبیر “آخرین سخنرانی” حسابی در مورد او مصداق پیدا کرد. سخنرانی‌اش (در سپتامبر ۲۰۰۷) با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد و در چند روز اول ملیون‌ها نفر در اینترنت آن را دیدند و حتی به برنامه‌ی أپرا وینفری دعوت شد و …

من هم به طور اتفاقی در حین وبگردی‌‌ به فیلم این سخنرانی برخوردم، فکر نمی‌کردم بیش از یک ساعت باشد و اصلا وقت و حوصله نگاه کردنش را نداشتم، اما یک نفس تا آخرش را با لذت دیدم و همراهش خندیدم و وادار به تامل شدم و در آخر همراه همسرش گریستم. لینکش را برای تقریبا تمام افرادی که ایمیل‌شان را داشتم فرستادم (یکی از تنها دفعاتی بود که لینکی را برای بیشتر از ۲-۳ نفر می‌فرستادم).

به نظرم چیزی که آن سخنرانی را بی‌نظیر می‌کرد توانایی فوق العاده‌اش در صحبت و ارائه که به انواع ادا و نمایش آمیخته بود و آدم را در هر مرحله شگفت زده می‌کرد نبود. روش تدریس و کلاس‌های استثنایی‌اش نبود. پروژه‌‌های تحقیقاتی هیجان انگیزی که با علاقه و موفقیت دنبال می‌کرد هم نبود … بی‌نظیر آن سخنرانی عشق رندی به زندگی بود که در تک‌تک لحظاتش دیده می‌شد، عشقی که شوخی بردار نبود و برای مرگ تره هم خرد نمی‌کرد، هر چند قبول کرده بود که واقعیت است، و نمی‌گذاشت که حتی برای لحظه‌ای دلت برایش بسوزد بلکه دلت برای خودت می‌سوخت که به انداره‌ی او زنده نیستی.

بعد از آن هر چند وقت یک بار به یاد رندی می‌افتادم و با ترس و لرز صفحه‌اش را باز می‌کردم و وقتی خیالم راحت می‌شد که زنده است گزارش‌های آمیخته به طنز و امیدش را در مورد پیشرفت بیماری و فعالیت‌های مختلفی که اخیرا انجام داده و … می‌خواندم. باز هم به خودم می‌گفتم تو به فکر خودت باش که او تا آخرین لحظه‌ی این چند ماهش را -که اگر به چند سال هم می‌کشید با روحیه‌ی او عجیب نمی‌بود- کامل و سرشار زندگی خواهد کرد. و کرد: کتاب “آخرین سخنرانی” را در آورد که در صدر پرفروش‌ها جا گرفت، از شهرت تازه‌یافته‌اش برای آگاهی بخشیدن در مورد سرطان پانکراس استفاده کرد، با خانواده‌اش و به خصوص فرزندان خردسالش وقت بیشتری صرف‌ کرد و تلاش کرد برایشان خاطره‌هایی “بسازد” تا خاطره‌های شخصی ازش داشته باشند. آخرین بار ۳-۴ روز پیش سر زدم و دیدم که از دفعه‌ی پیش تغییر نکرده. ظاهرا پنج‌شنبه دوستی یادداشتی اضافه کرده بود و گفته بود که حال رندی چندان خوب نیست …

رندی پاش صبح جمعه فوت کرد.

لینک “آخرین سخنرانی” در یوتیوبمتن سخنرانی (pdf)

صفحه‌ی رندی پاش در ویکی‌پدیا

صفحه‌ی رندی پاش در کارنگی ملون (از زمان فوتش به علت بازدید زیاد به سختی باز می‌‌شود)

صفحه‌ی‌ کارنگی ملون در مورد سخنرانی رندی

خبر فوت رندی پاش را اول در وبلاگ انار دیدم، قبلا هم در موردش نوشته بوده که آن را ندیده بودم البته.


پاسخ‌ها

  1. خدايش بيامرزد.

  2. ببخشید که امشب کلی واست کامنت گذاشتم. نشستم آرشیوت رو هم خوندم. ضمنا بی اجازه لینکت رو هم در وبلاگم گذاشتم.
    امیدوارم که وقت بهت اجازه بده که خیلی بیشتر بنویسی

  3. اختیار دارید، برای این کارها که معذرت‌خواهی نمی‌کنند!
    من چون وبلاگم نوپا(!) است و خواننده کم داره کلی خوشحال می‌شم از کامنت‌ها…
    ممنون از لطفت.

  4. سخنراني رو ديدم. عالي بود. مرسي سارا جان

  5. خواهش می‌کنم پریسا جان :)


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها