دانشگاه ما محوطه به خصوص و campus ندارد و ساختمان های آن در نقاط مختلف شهر پخشند. پنجره خیلی از کلاس ها به سمت خیابان باز می شود و می شود مردم را در حال عبور و مرور دید، بعضی ها به کانالی دید دارند و می توان رفت و آمد اردک ها، مرغابی ها و مرغ های دریایی را زیر نظر گرفت. یکی از کلاس هایمان نزدیک مرکز شهر در نقطه ی پر رفت و آمدی بود، پنجره های این کلاس نرده داشت و گاهی وسط کلاس کسی را می دیدیم که دوچرخه اش را به این نرده ها می بندد یا باز می کند، صدای برخورد میله ها با زنجیر قفل دوچرخه در اتاق می پیپید. یک بار عابری توجه اش به ما جلب شد و شروع کرد به خواندن اسلایدهای استاد، حتی همراهش را که گذشته بود دوباره صدا زد و با هم چند دقیقه ای مشغول دنبال کردن درس شدند!
اما من کلاس های ساختمان اصلی موسسه مان که معمولا در آن درس داریم را دوست دارم، به خصوص آن هایی که به سمت خیابانند (پنجره های کلاس های یک طرف ساختمان مستقیم به داخل کانال باز می شود، طرف دیگر به خیابان). این پنجره ها طوری قرار گرفته اند که می توان سر و شانه های دوچرخه سواران عبوری از کوچه را دید، اما دوچرخه هاشان را نه. وقتی سر این کلاس ها نشسته ای مردمی را می بینی که از جلو پنجره سُر می خورند و رد می شوند، در حالی که باد درموهایشان پیچیده و مثلا با موبایل حرف می زنند یا گوشی در گوش دارند. خیلی سورئال است، انگار دارند پرواز می کنند.
