Posted by: Sara | ژوئن 30, 2008

اشتراکات

‌باید یک پست اختصاصی در مورد این دوست تٔرک‌مان بنویسم، آدم فوق‌العاده‌ای است، حالا فعلا این‌ها را داشته باشید:

یکی از سرگرمی‌های ما مقایسه‌ی کلمه‌ها در فارسی و ترکی و پیدا کردن کلمات مشترک است. این سرگرمی به شخصیت‌های معروف تاریخی و غذاها، آداب و رسوم و عادت‌های فرهنگی هم تعمیم داده می‌شود.

سرگرمی دیگر بحث بر سر این است که هر کدام از موارد ذکر شده در بالا اصالتا مال کجا بوده و ادای ملی‌گراهای دو آتشه را در آوردن و غش غش خندیدن!

جالب‌ترین بحث در این مورد همان مولانا است که هر بار تکرار می‌شود و بنده‌ی‌ خدا چون با وجود علاقه و احساس تعلق بسیار چیز زیادی، به جز درویش‌های چرخان، در مورد مولانا نمی‌داند در مقابل چهار تا بیت و داستان دم‌دستی که من تعریف می‌کنم کم می‌آورد و با نگاه‌های مستاصلش قضیه را به همان خنده‌های مذکور “گور بابای این‌که کجایی بوده” می‌کشاند.

دفعه قبل که با آن دوست سنگاپوری که از قضا اصلیت هندی داشته جمع بودیم، همسرم از دوست ترک می‌پرسید که لیلی و مجنون را می‌شناسی، او سریع گفت که آره، من فکر می‌کردم داستانش‌ ترکی است، سنگاپوری هم همین که می‌شنود می‌گوید مگر داستانش هندی نیست؟!

دیروز یک یونانی هم در جمع بود، شنیدن کلمات مشترک بین یونانی و ترکی و فارسی واقعا حیرت‌آور بود، مثلا به بیگاری کشیدن می‌گفتند حمالی!

Posted by: Sara | ژوئن 29, 2008

جل‌الخالق!

در ساختمان ما پسر سنگاپوری‌ای بود که از قضا از اقلیت‌ مسلمان آنجا بود و برای یک ترم در دانشگاه ما مهمان بود، از آنجا که غیر از  ما و دوست دیگر تٔرک‌مان مسلمان دیگری در این ساختمان نیست، هر بار از دیدن ما بسیار ذوق می‌کرد و چنان “السّلامٌ علیکم” غلیظی می‌گفت که من در هنگام پاسخ به سختی جلوی خنده‌ام را می‌گرفتم. به گمانم چون در کشور خودشان هم اقلیت هستند از دیدن هم‌کیشان خود بیشتر از ما که مسلمان از همه نوعش به وفور دیده‌ایم خوشحال می‌شد. بسیار ساده‌دل و با محبت بود، اولین بار از من پرسید که نظرم در مورد رییس‌جمهورمان چیست، من که بو برده بودم سوال را به خودش برگرداندم که گفت  “I Love him!”.   در این مدت در هر برخورد سعی کرده‌ام با آوردن انواع مثال‌ها حالی‌اش کنم که احمدی‌نژاد ممکن است دل شما‌ها را با حرف‌های ضد اسراییلی و ضدآمریکایی که رهبران خودتان جرات گفتنش را ندارند خوش کند، اما باعث بیچارگی ملت خودش است، چه می‌دانم والله …

تعریف می‌کرد که در سنگاپور سیاست سفت و سختی برقرار است تا اقلیت‌های مختلف نژادی و مذهبی در کنار هم سازگاری داشته‌باشند. مثلا طبق قانون در تمام ساختمان‌های مسکونی، که اغلب برج‌های بلند هستند، باید درصد مشخصی از افراد هر قومی زندگی کنند تا شهر بر اساس نژاد به محله‌های مختلف تقسیم نشود . تمام رستوران‌های زنجیره‌ای و ادارات دولتی هم‌ باید غذای حلال سرو کنند تا برای اقلیت مسلمانان  هم قابل استفاده باشند. جالب بود.

دیشب آخرین شب حضور “ولید” در آمستردام بود و به همراه دوست ترک در اتاق ما جمع شدیم. ما او را به همان اسم کوچک  می‌شناختیم، تا اینکه یک بار دیدم ایمیلی آمده از طرف “ولید جمبلات “، اول گیج شدم و بعد از اینکه فهمیدم این همان ولید است به اتفاق همسرم تعجب کردیم که چطور اسمش دقیقا با یکی از رهبران سیاسی معروف لبنان یکی است. دیروز بهش گفتم چه تصادف جالبی، گفت نه تصادف نیست، اسم مرا از روی او گذاشته‌اند. هنوز در حال اظهار تعجب بودیم که با خنده گفت این که چیزی نیست برادرم “یاسر عرفات ” است! از آن هم جالب‌تر پسرعموهایش “حزب‌الله” هستند و “آیت‌الله خمینی” و “معمر قذافی”! همسرم با شنیدن این آخری گفت که احیانا “صدام حسین” ندارید در بچه‌های فامیل؟ این یکی را نداشتند … گفتم مگر اسم فامیل‌تان یکی نیست، گفت اصلا اسم فامیل نداریم …  گفتم “روح الله” در میان هم‌نسلان ما زیاد است، “آیت‌الله” که اسم نیست، گفت می‌دانم اما آن موقع به عقلشان نرسیده … ظاهرا عموی‌ بزرگش به سیاست علاقه داشته و اسم بچه‌های خودش و برادرش را از میان سیایت‌مداران محبوبش انتخاب کرده … چه می‌دانم والله …

Posted by: Sara | ژوئن 11, 2008

بگو به باران

بگو به باران

ببارد امشب

بشويد از رخ

غبار اين كوچه باغ ها را

كه در زلالش

سحر بجويد

ز بي كران ها

حضور ما را

(محمدرضا شفيعي كدكني)

مدتی بود این شعر در ذهنم تکرار می‌شد، تا “سحر بجويد” را یادم می‌آمد، بقیه‌اش نوک زبونم بود ها… بالاخره پیدایش کردم.

Posted by: Sara | ژوئن 6, 2008

بنی‌آدم

امروز  در پایان اولین روز از کارگاه دو روزه‌ای که در دانشکده برگزار شده بود سر شام کنار خانم استاد اسپانیایی زیبا و خوش‌برخوردی نشسته بودم.  در اواخر صحبت‌ها  ازش پرسیدم که آیا فرزندی هم دارد، گفت که یک پسر هفت ساله دارد.  میان‌سال بود، شاید مثلا ۴۵ سال داشت. گفت که دنیای تحقیق طوری است که تا بخواهی دکترا بگیری و بعد پست ‌داک و در جایی تثبیت شوی سنت بالا رفته و من گاهی حس می‌کنم که الان کمتر حوصله‌ی بچه‌ام را دارم.  در پاسخ به من که همدلانه تایید کردم که هماهنگی بین زندگی حرفه‌ای و خانواده واقعا دشوار است، به خصوص برای ما زن‌ها، گفت که شاید طور دیگری هم می‌شد و کسانی را دیده ‌است که قبل از شروع دکترا یا بلافاصله بعد از آن بچه‌دار شده‌اند. گفت که دولت اسپانیا هم حمایت کمی از زنان می‌کند و اگر بعد از سه ماه (فکر کنم؟) به سر کار بر نمی‌گشت ممکن بود شغلش را از دست بدهد.  گفت الان گاهی هر چه فکر می‌کنم چیز چندانی از نوزادی پسرم به یاد ندارم، گرچه می‌دانم که با او وقت صرف کرده و بازی کرده‌ام، اما از بس سرم شلوغ بوده کمتر به یادم مانده، با خودم می‌گویم تو که مقاله را  تا آخر عمر می‌توانستی بنویسی، اما این بچه دوباره نوزاد نمی‌شود …  آقای پست‌داک فرانسوی که شاهد گفتگوی ما بود گفت گاهی چقدر سخت است و لازم که آدم از  خودش فاصله بگیرد و بتواند از دور زندگی‌اش و اولویت‌هایش را  بازنگری کند.

و من به آن جوهره‌ی مشترک آدم‌ها فکر می‌کردم که هر روز بیشتر بهش ایمان می‌آورم … که چقدر همه‌ی ما آرزوها، دغذغه‌ها، ترس‌ها، تردیدها و رنج‌های یکسانی داریم …

Posted by: Sara | می 19, 2008

۱۹۸۴

“طرح امنیت اجتماعی” بدجوری مرا یاد “وزارت صلح” و “وزارت حقیقت” در ۱۹۸۴ می‌اندازد.

Posted by: Sara | می 14, 2008

تاملات پاک‌کنی!

چند روزی است پاک‌کنم گم شده، سر راهم هم پاک‌کن فروشی نیست، حال و وقتش هم نیست که راهم را برایش دور کنم…

خلاصه زندگی‌ام بند شده به پاک‌کن فسقلی ته مداد نوکی که چند میلی‌متر بیشتر ازش نمانده و معجزه است که تا به حال گمش نکرده‌ام. همسر گرامی هم که برخلاف من اصلا سر و کاری با پاک‌کن ندارد یک پاک‌کنی دارد که در تمام سالیان درازی  که با هم زندگی می‌کنیم داشته است و فکر کنم قبل از آن هم در دانشگاه دستش دیده بودم، لابد محض احتیاط همراه داشته… از این‌ها که نصف بیشترش قرمز است و نصف کمترش آبی و مثلا قرار است با آن بشود جوهر را هم پاک کرد. ندیده‌ام که این جور پاک‌کن‌‌ها غیر از سیاه کردن و احیانا پازه کردن کاغذ کاربرد دیگری داشته باشند، به خصوص این یکی که فکر کنم در طی سالیان همان یک ذره رطوبت و انعطافی که داشته از دست داده.

در این چند روز از طول عمر پاک‌کن‌ به این کوچکی واقعا تعجب کردم، پس آن پاک‌کن‌ بزرگ‌ها باید چند سالی عمر کنند… البته فکر کنم اساسا کسی پاک‌کنی را تمام نکرده باشد، یعنی من که ندیده‌ام، شما دیده‌اید؟‌ احتمالا پاک‌کن‌ها همه گم می‌شوند (به غیر از آن استثنایی که گفتم و نمی‌دانم چه بر سرش بیاید… )

پاک‌کن‌‌های گم شده کجا می‌روند آخر؟

(گاهی اوقات بهانه‌ای لازم است برای نوشتن…)

Posted by: Sara | آوریل 19, 2008

پرواز

دانشگاه ما محوطه به خصوص و campus ندارد و ساختمان های آن در نقاط مختلف شهر پخشند. پنجره خیلی از کلاس ها به سمت خیابان باز می شود و می شود مردم را در حال عبور و مرور دید، بعضی ها به کانالی دید دارند و می توان رفت و آمد اردک ها، مرغابی ها و مرغ های دریایی را زیر نظر گرفت. یکی از کلاس هایمان نزدیک مرکز شهر در نقطه ی پر رفت و آمدی بود، پنجره های این کلاس نرده داشت و گاهی وسط کلاس کسی را می دیدیم که دوچرخه اش را به این نرده ها می بندد یا باز می کند، صدای برخورد میله ها با زنجیر قفل دوچرخه در اتاق می پیپید. یک بار عابری توجه اش به ما جلب شد و شروع کرد به خواندن اسلایدهای استاد، حتی همراهش را که گذشته بود دوباره صدا زد و با هم چند دقیقه ای مشغول دنبال کردن درس شدند!

اما من کلاس های ساختمان اصلی موسسه مان که معمولا در آن درس داریم را دوست دارم، به خصوص آن هایی که به سمت خیابانند (پنجره های کلاس های یک طرف ساختمان مستقیم به داخل کانال باز می شود، طرف دیگر به خیابان). این پنجره ها طوری قرار گرفته اند که می توان سر و شانه های دوچرخه سواران عبوری از کوچه را دید، اما دوچرخه هاشان را نه. وقتی سر این کلاس ها نشسته ای مردمی را می بینی که از جلو پنجره سُر می خورند و رد می شوند، در حالی که باد درموهایشان پیچیده و مثلا با موبایل حرف می زنند یا گوشی در گوش دارند. خیلی سورئال است، انگار دارند پرواز می کنند.

Posted by: Sara | آوریل 8, 2008

انقلاب ما انفجار نور بود

خواهرم هنرمند خانواده است. وقتی دبستان می رفت گاهی از مدرسه که به خانه می آمد سنگی را در دست داشت که در راه (بین سر کوچه که از سرویس پیاده شده بود و در خانه) پیدا کرده بود. با هیجان می آمد و می گفت:

- نگاه، این سگه!

- خب آره سنگه … !؟

- نه، این یه سگه، ایناهاش … این دهنش، این گوشش …

گاهی ما هم می دیدیم و گاهی نه (اگر نمی دیدیم ممکن بود اوقاتش تلخ شود و ما را از ندیدن پشیمان کند!)، اما او سریع وسایل نقاشی اش را در می آورد و شروع می کرد به کشیدن سگش روی سنگ. بعضی از این سگ و گربه هایش تا مدت ها روی قفسه کتاب خانه هامان به عنوان تزیین دیده می شدند و شاید هنوز هم گوشه کناری باشند.

در همان دوره دبستان نقاشی هم خوب می کشید، بهتر از اکثر هم سالانش. یک بار در “دهه فجر” - که به تمام در و دیوارها از این تزیینات کاغذی می زدند و سخنان گهر بار که بر روی مقوا با ماژیک نوشته شده بود - کلاس نقاشی داشتند و طبیعتا نقاشی ها هم قرار بود به این بند و بساط ها ربط داشته باشد. خواهر ما هم تمام فکر و خلاقیت اش را به کار می گیرد و چیزی می کشد شبیه این طرح پایین با جزییات زیاد و نسبت به سنش واقعا زیبا، زیرش هم می نویسد “انقلاب ما انفجار نور بود - امام خمینی”.

طفلک نمی فهمید چرا معلمش خوشش نیامده …

عکس از اینجا.

Posted by: Sara | آوریل 5, 2008

این هلندی ها-1- قانون و زمان

این هلندی ها بر خلاف آنچه شاید انتظار می رود چندان سفت و سخت به قانون پایبند نیستند، مثلا تقریبا هر وقت با دوچرخه پشت چراغ قرمز توقف کنی، یک نفر هلندی پیدا می شود که لحظه ای توقف می کند و تا می بیند که ماشین بعدی به اندازه ی کافی دور است سریع خیابان را رد می کند. کمی شبیه رفتار ما ایرانی هاست، کمی برای این که قانون را وقتی ضرورتی برایش نباشد اجرا نمی کنند، اما نه مثل ما که کلا رابطه خوبی با قانون نداریم. البته بخشی از این نوع برخورد شاید به این دلیل باشد که بوروکراسی دیوانه کننده ای دارند، برای هر چیزی انواع و اقسام قوانین با جزییات زیاد. این بوروکراسی اینقدر دست و پا گیر است (حتی گاهی از نظر منطقی متناقض) که خودشان راه هایی برای دور زدنش ابداع می کنند.

این روحیه دلیل بر بی نظمی آنها نیست، اتفاقا بسیار منظم اند. هر هلندی تقریبا از زمانی که خواندن و نوشتن یاد می گیرد دفترچه ای دارد که به آن “agenda”می گویند و برنامه روزانه اش را در آن با جزییات برای هر ساعت از روز یادداشت می کند، در کتاب فروشی ها بخش بزرگی به این دفترچه ها اختصاص دارد و برای هر سن حرفه و سلیقه ای چیزی می توان یافت. دفترچه یک هلندی حداقل برای یک هفته ی آینده کاملا پر است و برای هر ربع ساعتی هم فکر شده است، حتی برای تفریح و “زندگی اجتماعی” که خیلی به آن پایبندند، و عدول از برنامه جزء گزینه های ممکن او نیست. دقتی وسواس گونه در مورد زمان دارند، دقتی که به نظرم زیربنای ساختار اجتماعی شان است و چنان در این زمینه سخت گیر و حساس اند که گاهی خنده آور است. من اول فکر کردم برای ما که در نقطه مقابلیم این طور است، اما بعد دیدم برای همه ی غیرهلندی ها این دقت عجیب است و دیده ام که آلمانی ها، که به دقت و نظم مشهورند، هم این وسواس را مسخره کنند. چند مثال می زنم تا منظورم روشن تر شود:

کلاس ها دقیقا سر زمان تعیین شده شروع می شوند، که این البته عجیب نیست، فقط برای همچو منی که در ایران به شروع همه چیز “حداقل با کمی تاخیر” عادت کرده جدی گرفتن این موضوع سخت است به خصوص که بسیاری از استادها و حتی دانشجوها از حتی 3-2 دقیقه دیر رفتن سر کلاس دیگران ناراحت می شوند و آن را نشانه بی نظمی و حتی بی ادبی می دانند. کلاس های دو ساعته در اینجا معمولا شامل دو قسمت 45-50 دقیقه ای است با یک استراحت 10-15 دققه ای بنا به نظر استاد (اصطلاحا برای “قهوه”). عجیب این است که استاد اگر هر یک از دو قسمت کلاس را نتواند سر زمانی که خواسته تمام کند، و مثلا 2 دقیقه اضافه لازم داشته باشد، نگران می شود و عذر خواهی می کند و مثلا 3 دقیقه در مورد این که چطور زمان بندی کنیم داد سخن می دهد! حتی شده که استاد وسط حرفش قطع کند و مطلبی که چیزی از آن نمانده را به دفعه بعد موکول کند، بدون اینکه کسی به او معترض شده باشد! یا مثلا اگر یک دقیقه قبل از تمام شدن مدت مقرر استراحت همه به کلاس برگشته باشند و آماده شروع دوباره، استاد به ساعت نگاه می کند و می گوید که همه اینجاییم اما هنوز یک دقیقه وقت هست، و صبر می کند که آن هم بگذرد! یک جور تقدسی دارد زمان برایشان، برخلاف قوانین دیگر، زمان های مقرر را نمی توان به دلیل راحت شدن کار (convenience) به سادگی تغییر داد.

یک نکته دیگر این است که برای هلندی ها زمان خطی است، نمی توانند مثلا دو کار را هم زمان انجام دهند. این را در برخورد فروشنده ها می توان به خوبی دید، اگر بخواهی از فروشنده ی مغازه ای مثلا فقط یک سوال بکنی و او مشغول راه انداختن دیگری باشد، باید صبر کنی تا کارش تمام شود، حتی اگر مشتری مشغول صحبت با فروشنده نباشد و مثلا در حال انتخاب از روی کاتالوگ باشد، حتی اگر کارش به نظر طولانی بیاید و تو فقط سوالی بخواهی بپرسی. در این جور مواقع اصلا تلاش هم نکن، چون طرف اصلا جوابت را نخواهد داد (یکی دیگر از ویژگی های هلندی ها رُک بودن بسیار است!).

زمان را هلندی ها به نزدیک ترین 5 دقیقه گرد نمی کنند، مثلا می گویند 2 و 37 دقیقه است، یک بار که به یکی شان این طوری جواب دادم تعجب کرد و من را رسما به عنوان هلندی به رسمیت شناخت!

فعلا همین.

Posted by: Sara | مارس 22, 2008

بلند پرواز

در بین سبزه های عید …

ambitious.jpg

Older Posts »

دسته‌ها