why we think they cheated in the iranian elections
ارسال شده در Uncategorized
بخوان به نام گل سرخ
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي كه سد بسي بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور …
در اين زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو ميروي، كه بماند؟
كه بر نهالك بيبرگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري است.
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو ميتپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني»
محمدرضا شفيعي كدكني
ارسال شده در Uncategorized
اوبامانیا در آکادمیا
- با استادم مقاله مینویسیم، هر کدام بخشهایی را نوشتهایم، من با استاندارد دیکتهی آمریکایی و او با استاندارد انگلیسی. در یکی از آخرین ایمیلهایی که در آن کارهای باقیمانده را برایم لیست کرده میگوید که یک بار دیکتهی کل متن را چک کن و استاندارد همهاش را یا انگلیسی کن یا آمریکایی، بعد در پرامتز اضافه کرده من با استاندارد انگلیسی مینویسم (در انگلیس درس خوانده)، اما با آمریکایی هم مشکلی ندارم … حالا که لااقل یک آدمی که سواد خواندن و نوشتن دارد کشورشان را اداره میکند.
- اولین بار دو روز بعد از انتخابات آمریکا در سخنرانی علمی یکی این کار را کرد، چند وقت پیش هم همین استاد خودم. سخنران در یک اسلاید مقدمات مسالهای را توضیح میدهد و در آخر آن سوالی را مطرح میکند که مثلا آیا با توجه به این شرایط میتوانیم فلان کار را بکنیم؟ بعد در حالی که اسلاید بعدی را میآورد با حالت پیروزمندانهای میگوید “yes we can!” . در هر دو مورد شوخیشان گرفت و ملت خندیدند.
ارسال شده در Uncategorized
مسالهای به نام “حجاب”
موفق باشی!
این را هم پای این نوشته:
جمعبندی جالبی بود، من همهی کامنتها را البته نخواندم برای همین متوجه این موضوع نشدم! انگار لازمه که برای ثبت در تاریخ هم که شده اعلام کنم که من شخصا به دلیل مذهبی روسری سر میکنم :) هر دلیل دیگری فرع بر این است، یعنی من شخصا پوشیدگیاش هم برایم مهم است و کمی هم دلایل شبه فمنیستی دارم (نمیخواهم بر اساس بدنم قصاوت شوم، حق دارم با بدنم هر طور که میخواهم رفتار کنم …) اما دلیل اصلی همان است که فکر میکنم در مجموع مرا به خدا نزدیکتر میکند.
محافظت از نگاههای ناخواسته یا شناخته شدن به عنوان یک مسلمان هم دلایل معمولی هستند که مردم دارند، اما راستش حجاب به تنهایی نه شرط لازم برای محافظت از نگاه است و نه کافی (مثلا در اروپا اگر روسری سر نکنی و ساده و پوشیده لباس بپوشی معمولا توجه کمتری جلب میکنی و اگر چادر سر کنی باز هم میتوانی به انواع دلبریها دست بزنی)، از طرف دیگر هم در اوضاع امروز نه در ایران به نفعت است به عنوان مومن شناخته شوی و نه در اروپا که من الان هستم :) از این لحاظ تنها فایدهای که برای من داشته این بوده که یکی دو تا دوست مسلمان خوب پیدا کردهام.
این را هم بگویم البته، حقیقتش این است که در اینجا وقتی حجاب داشته باشی مردم به هر حال در موردت پیشفرضهای متعددی دارند. مثلا فکر میکنند که خیلی سنتی هستی و به خصوص فکر میکنند که خنگی (در کشورهای مسلمان دیگر هم این تا حدی صادق است و در ایران مثلا در مورد چادریها … ). مبارزه با این پیشفرضها کار آسانی نیست و یکی از سختترین تجربههایم بوده است. تغییر دادن این پیشفرضها در ذهن آدمها هم راستش از شیرینترین تجربههایم بوده، و خیلی رویش کار کردهام … انگار یک مقدار نمره منفی داشته باشی و لازم باشد همیشه بیشتر از دیگران تلاش کنی و اعتماد به نفس اضافی داشته باشی. شاید من اساسا کمی زیادی خوشبین باشم ولی این خودش برایم یک جور خیر بوده و تاثیرش روی زندگیام مثبت. فکر کنم این دو تا کامنتم به اندازهی یک پست وبلاگی شدند خودشان، ممنون که وبلاگم رو از تعطیلی در آوردی!
ارسال شده در Uncategorized
حق تحصیل؟
در مورد حق تحصیل مهاجران، به ویژه افغانها، در ایران این روزها زیاد خواندهام ( + و + و + برای نمونه). اول از همه این را بگویم که به طور کلی مخالف تبعیضام و برخوردهای غیرانسانی با هر کس (از جمله دولت و به خصوص مردم ایران با مهاجران افغان) بسیار آزارم میدهد، به خصوص اگر رد پای نژادپرستی را در آن ببینم. در ابن مورد خاص هم به نظرم همان روال قبل به عدالت نزدبکتر بود.
اما نکتهای که باعث شد این را بنویسم این است که چند جا این محدویت جدید را مثلا با ممنوعیت تحصیل ایرانیها در رشتههای مربوط به علوم هستهای در هلند مقایسه کردهاند.این مقایسه یه نظرم درست نیست. دلیلش هم این است که این محدودیت جدید فقط در مورد دانشگاههای دولتی است که هزینهی تحصیل در آنها به عهدهی دولت ایران است. از این نظر دانشگاههای مثلا هلندی هم دقیقا همین طور برخورد میکنند، در اینجا تا دو سال پیش دانشجویان غیر اروپایی باید حدود دو برابر دانشجویان اروپایی شهریه میدادند چون دولت سوبیسد کمتری را برای شهروندان غیراروپایی میپرداخت. از دو سال پیش این سوبسید را (فکر کنم به طور کامل) قطع کردهاند و دانشجویان غیراروپایی شش برابر شهروندان اروپا باید شهریه بدهند. میتوانیم بگوییم که این عادلانه نیست چون متوسط درآمد در بیشتر جاهای دنیا از اروپا کمتر است و باعث بسیار کمتر شدن شانس تحصیل آنها در اروپا میشود، اما این، همان طور که کسی هم تا به حال چنین چیزی نگفته، مانع آزادی آکادمیک و حق تحصیل و اینها نشده، بلکه مانند هر دولتی حقوق بیشتری برای شهروندان خودش قائل شده. چیزی که برخلاف آزادی تحصیل بوده، و به آن به حق اعتراض شده، این است که دولت هلند مانع تحصیل ایرانیها در علوم هستهای شده، حتی اگر شش برابر شهروندان خودشان شهریه بپردازند.
حالا وضعیت مهاجران در ایران چطور است؟ تا پیش از این دقیفا مانند شهروندان ایرانی با آنها برخورد میشده (همان مثلا شهریهی دو برابر را هم نمیدادند) ، حالا مانند شهروندان ایرانی میتوانند دردانشگاه آزاد تحصیل کنند و در دانشگاه دولتی نه. این که در دانشگاههای دولتی، که کیفیت بهتری دارند، نمیتوانند تحصیل کنند شاید عادلانه نباشد. اگر مثلا با دادن شهریهای این امکان فراهم می شد، میشدیم دقیقا مانند همه جای دنیا، اما با توجه به وجود کنکور و رقابت شدیدی که برای تحصیل در دانشگاههای دولتی ایران وجود دارد مساله به این راحتی قابل تحلیل نیست. شاید هم باشد و مثلا مانند هاروارد و استنفورد (اینها خصوصیاند؟ به هر حال منظورم نسخهی دولتیشان است …) باشد که خیلی بیشتر از ظرفیتشان تقاضا دارند.
به هر حال همان طور که اول گفتنم و دیگران هم اشاره کردهاند، شاید میشد راهی پیدا کرد تا کسانی که با تمام نابرابریها (که البته جنگ در افغانستان مقصر اصلیاش است، نه مثلا دولت ایران) در کنکور قبول میشوند بتوانند آیندهی بهتری داشته باشند. شاید میشد با گذاشتن شرایطی به برخی ار مهاجرانی که در ایران به دنیا آمدهاند، بزرگ شدهاند و وطن دیگری نمیشناسند شناسنامه ایرانی داد، شاید این به منافع ملی ایران هم نزدیکتر باشد، اما اصلا بدیهی نیست. منظورم این است که راحت میتوان در مورد چنین مسائلی کارهای اکتیویستی کرد (اصلا مخالفش نیستم و بعضیها هم باید این کار را بکنند اصلا، گرچه به نظرم سیاسی کردنش کار بیربطی است و دردی از کسی دوا نمیکند) اما قضاوت در مورد چنین مسائلی کار سختی است و باید مواظب بود که در مغالطه نیفتبم.
ارسال شده در Uncategorized
دفاع
جمعهي گذشته از تز فوقليسانسي که در اينجا ميخواندم دفاع کردم.
وقتي که به به اتاق سمينار ميرفتم تا کامپیوتر را براي ارائه آماده کنم ديدم که استاد راهنمايم در اتاقش نيست، چند نفری در اتاق يکي ديگر از استادها جمع شده بودند و مشغول صحبت، کمي براي چند دقيقه مانده به دفاع وضعيت عجيبي بود، اما نه آنقدر که يادم بماند.
خلاصه ارائه کردم و پرسش و پاسخ و … همه چیز تقريبا به خوبي و خوشي تمام شد … موقع اعلام نمره رييس کميته فرم نمره را که بهم داد گفت يک موردي هم هست که بعد از جلسه ميخواهم در موردش صحبت کنيم. راستش هيچ تصوری نداشتم که چه صحبتی ممکن است با من داشته باشد. استاد پيري است که در دوران جواني اتفاقا نسبتا مشهور بوده و حرفی براي گفتن داشته، اما در سالهاي اخير دیگر کار تحقیقاتي نميکند و هر ترم درسي ارائه ميکند و به سمتهایي مثل همين رييس کميته بودن مشغول است. کمي عجيب غريب است و به خصوص حرف زدنش نامفهوم است، و همين هم باعث شده که کلاسهایش خيلی طرفدار نداشته باشد. البته من جزء تنها کساني بودم که تا آخرين جلسه سر کلاسش ميرفتم (و به گفتهي استادم حتي يادش بوده اين را و در جلسهي ارزیابي تز به عنوان تعريف گفته بوده) چون ميخواستم هر چقدر ميتوانم ياد بگيرم، اما باید اعتراف کنم که بهرهوري بالايي نداشت.
به هر حال چيزي که نميدانستم اين بود که ایشان آتهايست دو آتشهاي هم هست، و از دو جملهی اول بخش قدرداني پايان نامهي من چنان برافروخته شده که قبل از جلسهي دفاع جلسهي اضطراری برايش راه انداخته. اين دو جمله اين بود:
First I thank God for giving me this opportunity and the strength to fulfill it. All praise is due to him.
بعد از دفاع که من از همه جا بيخبر پيشش رفتم مکالمه چيزی شبيه این بود:
او: بايد بهت اطلاع بدم که دانشگاه ما کاملا مستقل از دين است و هر موضوعی که مربوط به دين باشه نبايد در مدارک مربوط به دانشگاه مطرح بشه. براي همین اون قسمت اول بخش قدردانيات را بايد حذف کني.
من: اما این در بخش قدرداني آمده و مسووليتش کاملا با منه، جزء متن تز هم نيست …
او: من به عنوان رييس کميته وقتي که اسمم ميآد، يعني تمام مطالب اون رو تایيد کردم و مسووليتش با منه.
من: حتي بخش قدردانی رو؟ يعني اگه مثلا من از مادربزرگم قدردانی کرده باشم، شما با امضای تز من قدردانيتون رو نسبت به مادربزرگ من ابراز ميکنيد؟
او: نه، این قابل قبول نيست، چيزی است که همیشه رعایت ميکنیم.
من: يعني قانوني براي آن وجود دارد؟
او: نه، اما اينجا همه این را ميدانند و هيچ کس چنین چيزي نمينويسد.
[ تلويحا: تو غريبهاي، ديگریاي قوانين و اصول ما را نميفهمي]
من: من چنين کاری نخواهم کرد.
او: فکر نکنم راهي باشه که بتونم مجبورت کنم …
من: بخش قدردانی کاملا شخصيه و فقط هم بيانگر نظرات شخص منه …
او: يک بار با دانشجوي ديگري چنین موردي داشتيم، آخرش قبول کرد …
من: …
در پايان اين مکالمهي بيسرانجام، استاد راهنمایم يواشکي اشاره کرد که بیا. در اتاقش گفت که چه قشقرقی به پا شده بوده و اینکه او و مسوول امور آموزشی بهش(استاد ديگر) گفتهاند که حق ندارد اعتراضي کند و هيچ کس ديگري موافق چنین برخوردي نبوده. حتي ميخواسته در وسط جلسهي دفاع بحث را پیش بکشد، و استادم اين که چنين کاري نکرده را یک پيروزی براي خودش محسوب کرده! گفت که لازم نیست توجهی به حرفهایش بکنی. من هم عصبي و ناراحت بودم و بهش گفتم که ديدهاي که من آدم ميانهرو و منعطفی هستم و سعي ميکنم به عقايد و فرهنگ ديگران احترام بگذارم … اصلا انتظار چنين برخوردي را ندارم. گفت که میدانم و سعي کرد دلداريام بدهد…
بعد هم ده پانزده نفري جمع شديم و رفتيم به يک کافهي ایراني و آش رشته خورديم… البته از قبل قابل حدس بود، اما هيچ دوستان و آشنايان اروپايی/هلندي و آمريکايیام که ماجرا را برايشان تعریف کردم با تعبير مای استاد عزيز احساس همذات پنداري نميکردند.
تجربهي اين يک سال و اندی بیشتر تجربهي احترام بوده است و مدارا. خيلي بيشتر از آنچه ما ايرانيان (متاسفانه) بين خودمان تحمل داریم. دوست آلمانيام یک بار سوسيس حلال خريد و يک ظرف سالاد ماکاروني جدا درست کرد تا ما هم بتوانيم از آن بخوريم (در مهمانيای که هر کس غذاي اصلي خودش را ميآورد و چند نوع سالاد بود، یعني به هیچ وجه گرسنه نمیمانديم، فقط از محبتش بود). بعد از دفاع به خانهشان رفتیم و با هم خورش بادنجان پختيم با برنج آبکش شده (به قول آنها Sara’s magic rice!) و او دسر مخصوص سلطنتی(!) محلشان در آلمان را درست کرده بود، با آب انگور به جاي شراب.
دوست آرژانتينيام به مادرش سفارش داده تا برایم روسریاي را گلدوزی کند و او حاصل کار فوقالعاده ظريف و زيبايش را از آرژانتين پست کردهاست:
نمیخواهم بگويم که هيچ تجربهی ديگری از عدم مدارا و تبعیض در اين مدت نداشتهام، اما کلا آدم خوشبینیام و ترجیح ميدهم بر نکات مثبت تکيه کنم که البته در اين زمينه واقعا پررنگتر بوده.
ارسال شده در Uncategorized
کردان، بایدن، و …
این قدر در این قضیهی کردان، حرفهایش و رفتارهایش اشکال هست که به راحتی میتوان برای هر یک از جملاتی که در سه ماه گذشته از قول او در رسانهها آمده انواع ایرادهای منطقی-اصولی-اخلاقی گرفت. امروز که اخبار استیضاح را دنبال میکردم اما از این کوتاه نیامدن به هر قیمتی واقعا کم آوردم.
یعنی اصلا ممکن نیست کسی از سیاسیون ما بیاستد و بگوید که آره، اشتباه کردم، ببخشید؟ بعد هر چه فکر میکنم یادم نمیآید که کسی در هیچ موردی چنین کاری کرده باشد. هر رسواییای هم که یادم میآید (حالا این که منافع چه کسی ایجاب میکرده که رو شده به کنار) آخرش یا طرف انکار کرده، یا یواشکی گم و گور شده یا … این یکی هم این طوری ایستاده و پررو بازی در آورده و آخرش هم زده به صحرای کربلا و از خانوادهاش مایه گذاشته. از خدا مایه گذاشتن که دیگر اینقدر عادی شده که اولین تاکتیک بوده و تاثیری هم ندارد.
به همسرم که میگفتم اینها را، گفت که اصلا از غیر سیاسیون چند بار دیدهای که کسی به خاطر اشتباهی که کرده و میداند که اشتباه بوده است عذرخواهی کند؟ مشکل از سیاست نیست، خانه از پایبست …
بعد یاد قضیهی جو بایدن افتادم. همین که کاندید معاونت اوباماست. ظاهرا آقای بایدن در سال ۱۹۸۸ نامزد ریاست جمهوری آمریکا بوده. اساسا هم خانوادهاش از طبقهی کارگر بودهاند و خیلی تلاش کرده تا دانشگاه رفته و حقوق خوانده و نمایندهی سنا شده و … خلاصه قسمتی از سخنرانی انتخاباتیای که هر جا میرفته تکرار میکرده این بوده (من امسال که برای اولین بار بود که اخبار انتخابات آمریکا را درست و حسابی دنبال میکردم از شدیدا تکراری بودن سخنرانیها تعجب کردم … البته شاید همه جا همین طور است تا حدی مثل احمدینژاد که همه جا گفته: یه ورزشگاه برای آقا پسرای گل … یه ورزشگاه برای دخترخانمای …): «چرا باید جو بایدن اولین بایدنی باشد که به دانشگاه رفتهاست؟ چرا همسرم، جیل، باید اولین کسی باشد که از خانوادهشان به دانشگاه رفتهاست؟». این جمله اقتباسی بوده از سخنرانی یک سیایتمدار معروف انگلیسی که رییس حزب کارگر بوده. بایدن هر بار که سخنرانی را تکرار میکرده به این اقتباسش اشاره میکرده، اما یک بار از بخت بد در یکی از مناظرهها ظاهرا فراموش میکند. سریعا مطبوعات پیگیری میکنند و بایدن متهم به سرقت ادبی (plagiarism) میشود. او فوری عذرخواهی میکند که بابا من که همیشه رجوع دادهام و یک بار اشتباه کردهام. فایده ندارد. کار بالا میگیرد و بایدن نهایتا مجبور میشود از نامزدی انتخابات کنارهگیری کند. اگر ذرهای در قبول اشتباهش کوتاهی میکرد که قطعا به زباله دان تاریخ پیوسته بود، اما چون طبق اصول اخلاقی رفتار کرد توانست از خودش اعادهی حیثیت کند. بعدا بایدن گفته بوده که تقصیر هیچ کس نبودو فقط تقصیر خودم بود، کافی بود میگفتم مثل فلانی.
حالا خودتان مقایسه کنید با ماجرای ما …
پینوشت ۱: حالا نه اینکه سیاست آمریکا خیلی شفاف و تمیز باشد، اما لااقل ظاهر را حفظ میکنند. همین بایدن وقتی که در مناظره مقابل سارا پیلین داشتم تشویقش میکردم گفت که من گفته بودم که نباید بگذاریم در فلسطین انتخابات برگزار شود چون حماس رای میآورد … عراق هم همینطور. چنان عصبانی شدم از این دورویی و روحیهی استعماری که گفتم همهتان مثل هماید و نتوانستم بقیه مناظره را در پوستهی احمقانهای که برای سرگرم کردن خودم ساخته بودم نگاه کنم.
پینوشت ۲: دقت کردید که احمدینژاد صاف صاف جلوی خبرنگارها ایستاده و گفته من که نگفتم مدرک کاغذپاره است، منظورم مدرک جعلی/افتخاری(!) بوده … اصلا وقتی که این حرف را زده بوده هنوز زیر بار تقلبی بودن مدرک نرفته بودند.
ارسال شده در Uncategorized
راه
سر راه دم مغازهای ایستادم، پنج دقیقه بیشتر نشد، بیرون که آمدم هوا تاریک شده بود … نزدیک غروب بود، اما نه آنقدر که تاریک شود.
چترم را که چون دیروز بدجوری خیس شده بودم توی کیف گذاشته بودم در آوردم … بعد از یک سال و اندی، اولین باری بود که با چتر چرخ سواری میکردم، کلا زیاد از چتر خوشم نمیآید و موقع چرخسواری هم شالی روی سرم میانداختم و میرفتم. اما حالا که چتر داشتم و بیش از بیست دقیقه راه در پیش،.
هنوز شروع به حرکت نکرده بودم، یک دست فرمان و یک دست چتر، که باران تبدیل به تگرگهای ریز شد. روی دستی که روی فرمان بود کوبیده میشدند، اما لااقل مثل دیروز به صورتم نمیخوردند. چتر را به گردنم تکیه داده بودم و اگر یک لحظه ازم فاصله میگرفت با یک حرکت ناگهانی به همراه دستم در جهت باد خم میشد.
هر از گاهی کیف، که از روی دوش رد کرده و روی ترک عقب انداخته بودم، سر میخورد و میافتاد. آن وقت چتر را بین چانه و گردن نگه میداشتم و درستش میکردم. یک بار دیدم یک پایم قفل شده و نمیتوانم حرکت دهم، بند کتانی باز شده بود و دور رکاب پیچیده بود، شانس آوردم کسی پشت سرم نبود، هر طور بود کنار زدم و بازش کردم.
آخر سر زیر پلی دیدم که پسرکی ایستاده، مثل گنجشک ، دستهایش را در آستین بادگیر کرده و میلرزد، چرخش هم جلوی پایش افتاده. پرسیدم خوبی؟ آره. چرخت خراب نشده؟ نه، فقط خیلی سردمه …
چند بار واقعا داشتم کم میآورد، میخواستم فقط تمام شود، اما مگر به جز ادامهی راه چارهی دیگری هم هست؟
ارسال شده در Uncategorized
من دچار خفقانم، خفقان
در مسیر پردرخت خانه دوچرخهسواری میکنم … خلوت است … وقتی کسی از روبهرو نمیآید شروع میکنم به فریاد زدن، بلند بلند آواز میخوانم … های های،های های دل تنگ من، پیش دوست، پیش دوست …
ارسال شده در Uncategorized
آشپزخانه
ارسال شده در Uncategorized

